|
.
|
||
|
.. |
دلتنگ يعني شيشه ي بي عطر
يا يک مسافر در دل راهي
دلتنگ يعني تنگ بي ماهي
کهنه کفشی که غنیمت بود
جا گذارم به بیا بان باید
دور خواهم شد دور
تا که تنهاییم اسطوره شود
اندیشه جوانی
در سنگفرش پیر
تسلیم زندگی
سرد
غمگین
خشک
دوریت دریاچه ی ارومیه است
این واژه های محکم روشن
بر شانه ی نوان بیابان
تلقین " اعبدوه " را
ترسیم می کنند!
در سرزمین حیرت موزون
درتنهایی !
ترسایی !
تکبیر کوه را
تسلیم می کنند!
ای رود سر به زیر:
به: زیر!
از: ابتدای بخت بیابان
تا:انتهای تنگه ی تقدیر
تاثیر!
حتی سکوت حوصله می خواهد!
حالا : پرنده ها هم
دریا را
انکار می کنند!
برگرد!
امروز
ابرها
گفتند: می رویم!
برخیز!
الان رود را
ما نیز
بشنویم!
واژه ها هر قدر طلا باشد
یا که از نقره اش جلا باشد
چون به عنوان مدح یک نفر مشابه تو
خرج شد ، می شود هدر آری
ای که داده خدا به تو ذوقی
وازه ات آورد سر شوقی
به خودت رحم کن
مدح هر ناکسی که بر تریش
فقط از روی بخت و اقبال است
یا که از رانت
سند پستی مدیحت گوست
|
|